با ماهی ها

 

سلام

چی بنویسم ؟بعضی وقتها نوشتن سخت میشه .سخت .نه اینکه کلمه کم بیاد و جمله نشه ..نه !انگار اصلا هیچ کلمه ای گفته نشده ..ساخته نشده ..که بشه گفت و بیان کرد و حرفی زد .میخوام از 175 نفری بگم ..که پیش از اینکه رزمنده باشند ..پیش از اینکه غواص باشند ..پیش از اینکه صف شکن باشند و ..و....پیش از همه اینها..انسان بودند ..آدهایی مثل بقیه ..که جان شیرینی داشتند و میتوانستند نگهش دارند ...ولی هدیه اش کردند ..بی مزد و بی منت ..با عشق و در راه خاکشان ..راهشان.ازشون گرفتند ..ستاندند در کمال ناجوانمردی.


ستایش اون روز کلاس داشت .همراه معلم کلاس را کنسل کردیم و ما هم به خیل عظیمی پیوستیم که ایستاده به انتظار ورود این عزیزان بودند.ساعت چهار و نیم بود که رفتیم .میدان بهارستان مملو از جمعیت بود .من که مامان ستایش بودم فقط چند نفری که دور و برمان بودند را میدیدم و دیگه بعدش هر چقدر قد بلندی کردیم و سرپنجه وایسادیم ،به جز سر و پرچم مورد دیگه ای رویت نمیکردم .و البته بالای سرمون ،روی پشت بام ها ..که دوربین بود و دوربین .از بهارستان به سمت سعدی حرکت کردیم .هر چقدر پیش رفتیم از انبوه جمعیت کاسته میشد و راه نفس کشیدن هم بیشتر .

ساعت شش ..شش و نیم بود که شهدا را آوردند .نزدیک پاساژ پروانه روی پله ها بودیم و میتوانستیم به راحتی همه چیز رو ببینیم .خوشحالم که ستایش رو هم بردم.همه درسها رو نمیشه سر کلاس به بچه داد.اون عزیزانی که هر کدامشان عزیز و چشم و چراغ خانه ای بودند روزی و حالا نور امیدی در دل آسمان و میان بهشت ..با دست بسته و جسم بی جان ..خوابیده در تابوتهایشان ..بی کلام و بی صدا ..درس میدادند و میگذشتند .


فقط یه چیزایی این وسط بود که آزاردهنده و بی معنا ..ناجور و بیجا ..خودنمایی میکرد .س.ی.ا.س.ی.ت. پیشگانی که دلشون میخواد به همه چی رنگ بزنند ..همون رنگی که خودشون دوست دارند ..غافل از اینکه شهدا رنگ نمیپذیرند ...بی رنگ بی رنگند ..و اینکه در قلب تک تک ما عشق به اون بزرگ مردان و نام و یادشان بود که به خیابانها کشاندمان و نه هیچ چیز دیگر .کاش بفهمند ..کاش میفهمیدند.

......................

این روزها به شخصیتها علاقه پیدا کرده ..از نلسون ماندلا میپرسه ..از گاندی ..از خرازی و همت و ...و....

...................

ظهر سه شنبه دخترخاله تلفن کرد گفت میاید افطار رو ببریم پارک..نیکی و پرسش ؟نداریم دیگه...اونا عدس پلو درست کرده بودند و ما هم سوپ داشتیم .با نون و پنیر و سبزی و چایی ..برداشتیم بردیم .بچه ها آخر شب رفتند لونا پارک.بیشتر از همه سینما پنج بعدی و خون پاشیده توی صورتشون و اون راه برقیه  و جنه ..هیجان زده شون کرده بود .رستا کوچولومون هم مرتب سراغ ستایش رو میگرفت ..ستایش بی وفا هم که رفته بود دنبال بازیش !

................

 فاینال زبانش 99 شده.

ترم جدید از چهارشنبه شروع میشه .کاش دختر خاله معلمشون بمونه ..مکالمه اش خیلی پیشرفت کرده .منم پیشرفت کردم !

 

آشپزی هم میکنه .خورشت قیمه برامون درست کرد .ظرف هم میشوره !

 

درخواست عروسک هم کرده .یه بار بردمش بازار بزرگ اسباب بازیها .هیچی دیگه حالا حالاها باید بکشم !بچه عروسک باربی کوچولو خواسته .خونه شون رو هم که درست کرده براشون .شنبه قرار شده بریم .

..............

 

ماه رمضان مبارک .التماس دعا


/ 3 نظر / 488 بازدید
مه سو

عزیزمی...ستایش هم خانمی شده...چه خوب...

سمیرا

ا نمیدونستم تو هم اومدی فک کردم نمیای! روز قشنگی بود و حس قشنگ تری....خوبه که بچه ها از نزدیک ببینن ستاره های درخشانمون رو...همیشه به پارک و شادی عزیزجان

سپیده عمه آریانا

طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق تعالی عزیزم . فدای ستایش نازم که کلی خانومتر شده . قربون آشپزی کردنش دستپختش خوردن داره هااااا . الهی همیشه شاد و سلامت باشه در کنارتون[ماچ][بغل][قلب][گل]