از جنگ اتمی تا ...

به نام خدای رحمان و رحیم

سلام



اول از بازی عجیب و غریب این بچه ها بگم که حقیقتا برام حیرت انگیز بود!گاهی وقتها با دخترهای همسایه میرن توی حیاط و بازی میکنند.منم از بالا چک میکنم و حواسم هست بهشون.یک بار دیدم کاسه آب دستشون هست ،دستمال کاغذی گوله میکنند ،میندازند توی آب و پرت میکنند به هم.ستایش اومده بالا ،میگم این دیگه چه بازی ای بود امروز میکردید ؟!!!میگه جنگ ایران و امریکا بود.جنگ اتمی بازی بود !!هی ما میگیم چرا این مذاکرات دوازده سال ادامه داشت و تموم نمیشد ..نگو از تو حیاط خونه ها آب میخوره ..آخرش هم که چهار پنج سال بعد میرن تو زیرزمین اورانیوم غنی میکنند!!ای روزگار ..هعی!

 

دو هفته پیش کتاب "خمره" آقای کرمانی رو از کتابخانه کانون امانت گرفته بود ،که هر دومون با هم خواندیمش.خیلی قشنگ بود ..خیلی..نمیدونم توی تمام سالهای نوجوانیم این همه کتابخانه میرفتم و کتاب میخواندم..چطور این کتاب را ندیده بودم .کتاب محشری بود و هر دومون کلی از خواندنش لذت بردیم .تا دیر نشده شما هم بجنبید و اگر این کتاب را توی لیست مطالعه شده ها ندارید ..مطالعه اش کنید.کتاب دیگری که امانت گرفته بود "بچه های قالی باف خانه" بود .ستایش اوایلش رو خواند و میگفت :وای !مامان ،چقدر توش فحش داره!!بعد هم دیگه ادامه اش نداد..یک همچین بچه پاستوریزه ایه !خخخخخخخخ..و البته خوب هم شد نخواند ..مناسب گروه سنی اش نبود و داستان خیلی تلخ و گزنده ای داشت ..زیبا و تلخ ...شما که از خودمانید..حتی گریه هم داشت ..یکی داستانی پر آب چشم .

کتاب های این هفته اش هم در ژانر وحشت بود و کلی از خواندنشان کیفور شده بود ."وحشت در اعماق" .



به اصرار بچه ها ،تصمیم گرفتیم با دخترخاله ،بچه ها را برای دیدن فیلم طنز_ نهنگ عنب_ر به سینما ببریم که البته بعدش به شدت پشیمان شدیم و تصمیم کبری که دیگه اصلا طرف سینما نریم .اول که درگیر یک دختر و پسر جوانی بودیم که سینما را با یک جای دیگه ای اشتباهی گرفته بودند و دقیقا در تیررس ما و بچه ها ..اولش من رفتم از نگهبانه خواهش کردم بیاد یک تذکری بده ..به هر حال سینما مثلا الکی یک مرکز فرهنگیه !!افاقه نکرد وقضیه داشت بیخ دارتر میشد که دختر خاله خودش وارد میدان عمل شد .جالب اینجا بود که طلبکار هم بودند و دلخور !!یعنی باید خجالت میکشیدیم که مزاحمشون شدیم .به هر حال یه کم مثل آدم نشستند و در نهایت رفتند ..انقدر وقیح ..وای ...

بعد هم داستان فیلم که همه اش عشق و عاشقی بود و به نظرم به هیچ وجه مناسب حال بچه ها که نبود ..هیچ !اصلا جالب نبود ..یک موضوع چیپ با شوخی های چیپ تر ..منهای دو سه مورد.حالا اینکه این همه عامه پسنده و فروش میلیاردی آنچنانی داشته ،نکته ای که باعث شده انگشت تحیر در جیب تفکر برم به خدا !!و به این نتیجه برسم که فیلم توی کشور ما وقتی فروش بالا داره و عامه پسنده ،یعنی اینکه نباید براش وقت بگذاری (و صد درصد که استثنا هم داره )!حالا نه که ما خیلی اندیمشند و صاحب نظر باشیم و ادعایی کنیم خدای نکرده ..نه !ولی یک مقدار مهم هست برامون که وقتمون فقط برای گذراندن و تلف کردن نیست و حتی و حتی زمانی که میخوای اختصاصش بدی به دیدن یک فیلم ..حتی فیلم طنز ..اگر از اول تا آخرش قهقه زدی و حالت خیلی خوب شد ..اما ته اون خنده ها و قهقه ها ..ببینی چی دستگیرت شد ..بهت اضافه شد !

و اینکه میگن حال سینمای ما خوب نیست و چرا مردم به سالن های سینما نمیان و ..چه و چه و چه ..بخش مهمیش به این برمیگرده که فیلم خوبی توی سینما نیست.

سه شنبه های کلاس عکاسی هم به اینجا رسیده که بچه ها توی یک استودیوی حرفه ای با همه تجهیزاتش از همدیگر عکس گرفتند و راستش مامانها هم بوجد آمده بودند..بچه ها که جای خود داشت !یکی از بچه ها ،مامان یکی دیگر از بچه ها را به عنوان مدل انتخاب کرد ..ستایش همه اش نگاهش به من بود ..کلی از اون پشت بهش التماس کردم که بی خیال من بشه و من کجا با این هیکل برم اون جا ژست بگیرم ..اما ..ای دل غافل ..که پسرخاله شیطون برامون نقشه کشیده بود و در مقابل عمل انجام شده توی جمع قرار گرفتم و نشد بگم نه !!استاد فرمودند به انتخاب بچه ها در مورد سوژه احترام بگذارید

یک روز هم در ایامی که اولین نمایشگاه تخصصی اسباب بازی در کانون خیابان حجاب برپا بود ..به اتفاق خاله سارا و رستا و عمه مژگان و فاطمه و محمد طاها و مامانش و زندایی محمد طاها رفتیم اونجا خلاصه!!عالی بود ..دستشون درد نکنه ..بچه ها اجازه داشتند با اسباب بازیها بازی کنند و خیلی بهشون خوش گذشت و البته که دست پر و خوشحال برگشتند خانه .

جمعه هم رفتیم امامزاده صالح زیارت ..که توی میدان قدس،ماشین کفشی را دیدیم و با بچه های ذوق زده رفتیم برای عکس گرفتن.

و پل طبیعت


فعلا همینا..

تا بعد خدا پشت و پناهتون.ایام به کامتون

/ 4 نظر / 502 بازدید
مه سو

جنگشون عالی بوده!!!!! باید کتاب هایی که گفتین رو مطالعه کنم.....مشتاق شدم...

سمیرا

به به میبینم که تابستونا واسه تو بیشتر از ستایش فصل گشت و گذاره...خوش به حالتون ما بیچاره ها که هیچ وقت آزادی نداریم...کتابهای مرادی کرمانی همه شون محشرن ولی من عاشق شما که غریبه نیستید شدم ...خیلی ملموس و واقعیه...خانم شما خیلیم سوژه قشنگی واسه عکاسی هستید با اون لبخند مهربونتون..افتخار بدید به دوربینا[شوخی]

سارا

امیدوارم خودت و دختر نازت همیشه سلامت و پاینده باشین .برای منی که دختر دارم و هنوز از دختر شما خیلی کوچیکتره واقعا خوندن مطالب شما و دخترت لذت بخشه .خیلی شیرینه مامان دختر باشی و دخترت بزرگ بشه .

آرام

مرسی از شریک کردن ما تو اینهمه خبرای خوب. شاد باشید و در آرامش مشالله عجب خانومی شده ستایش. اول که وبلاگو باز کردم جا خوردم واقعا.