دخترم ستایش

هر کجا هستم ,باشم,آسمان مال من است.پنجره ,فکر,هوا,عشق,زمین مال من است.

بیا ببین چه خبره!

سلام قلب

ای امان از تنبلی که وقتی گریبان آدم رو میگیره دیگه ول کن قضیه نیست !البته تنبلی انواع مختلف داره ,مال ما هم از اون انواع پسندیده اش هست که ناشی از مشغله فراوانه !

فصل امتحاناته و مادری و دختری سخت مشغول برگزار کردن امتحاناتمان هستیم !دختری که امتحانهای پایان سالش و مامانی هم امتحانهای میان ترمش تازه و خدایی هم چقدر سخته برام !انگار دیگه اون جوونی ها واقعا گذشته نیشخندواه واه هر چی میخونم  باز هم کم هست و نمیرسم به جوجه موجه های کلاسمون ,که خیلی هم زرنگن ,اینجاس که آدم کم کم باورش میشه ..نه انگاری یه سن و سالی ازمون گذشته بابا!!!

بگذریم!

ستایش از شنبه همین هفته امتحاناتش شروع شده و تا اینجا که قرآن ,علوم,روخوانی فارسی رو برگزار کردند خیلی خوب پیش رفته و طبیعتا منم که خیلی نمیتونم بهش کمک کنم ..اما خوب سعی میکنم گاهی گداری کمک حالش باشم ..تا موقع امتحان ریاضی چند تایی تمرین اضافه تر بهش بدم و املا همچنین.

یه روز هم قرار بود از طرف مدرسه ببرنشون اردو ,هر چی هم ازش میپرسیدم کجا میخواین برین ,اخه چرا پول نمیگیرن ازتون ..جواب درست و درمانی به ما نمیداد..تا بالاخره روز اردو رسید و با کلی خوراکی و تشکیلات راهیش کردیم رفت !

وقتی اومد بهش گفتم خوش گذشت !گفت :بدونی مامان!!انقدررررر خوش گذشت ..میگم خوب حالا کجا رفتین ؟میگه توی حیاط مدرسه خنثیواقعا دست مدرسه شون درد نکنه با این همه زحمت !هلاک شدن اصن !

امروز هم دوباره با ذوق اومده میگه مامان هفته دیگه بعد از امتحانها هم دوباره میخوان ببرنمون توی حیاط اردو ..واقعا که ..اقلا نمیکنند یچه ها رو یک پارک ببرن!

هر چند قسمت مهمش اینه که بهشون خوش بگذره ,حالا تصمیم دارم هر روز صبح بعد از شروع تعطیلاتش بفرستمش اردو توی حیاط خونه مون ,اینجا لااقل هفت هشت تا درخت و یه کمی سایه و سبزی داره ..فک کنم بیشتر بهش خوش بگذره متفکر

برای روز معلم هم با مامانها پول گذاشتیم و یک سکه همراه قاب و دسته گل برای خانم معلمشون گرفتیم ,یه روز هم زودتر رفتیم که سورپرایز بشه ,هر چند که جبران ذره ای از زحماتشون هم نخواهد شد ...یه یادگاری کوچولو بود دیگه !

از اتفاقات اخیر دیگه ..مراسم ولیمه عمو و زن عموی باباجان ستایشی بود که رفته بودن مکه ..شب بعدش هم ولیمه مادرشوهر عمه باباجان ستایش دعوت بودیم !که همه بچه های فامیل جمع بودند و حسابی با هم بازی کردند .

پنج شنبه هفته گذشته هم مراسم عروسی پسر دایی خودم بود که اون هم حسابی به ستایش خوش گذشت و حسابی بچه ام قر داد!!!حنابندان بردمش ..ولی برای پاتختی که دیگه بدموقع بود و عصر روز شنبه ,نشد ببرمش و باید میرفت کلاس کاراته .

و این هم بگم که توی عروسی به غیر از قر دادن ,ستاد سرپرستی بچه های گم شده هم با مدیریت ستایش بود!!!به هر حال مامانهاشون دستشون بند بود و دختر ما هم که اصن بچه ندیده..!!همه اش یه بچه توی بغلش بود و خوشال و خندون قدم میزد ..!!!و مامانهای اون نوگلان هم از ستایش خوشالتر !!

از اونجایی که فاصله غم و شادی دنیا هم به اندازه یک بند انگشت و حتی کمتر از اونه ..روز شنبه بعد از عروسی.., زن عموی بابام که مدتی بود بدحال شده بود ,به خانه جدیدش در سرای ابدی رفت .خدا همه رفته گان خاک رو رحمت کنه .

عصر یکشنبه هم مراسم فاتحه خوانی زن عموی بابام رفتیم و بعد دیگه مشغول خواندن امتحان میان ترم امروز صبحم شد !

فردا شب هم عروسی خواهر دوستم هست ...احتمالا به خاطر شادی ستایشمون دو سه ساعتی با هم بریم ,چون باز فردا شبش هم مراسم ولیمه عمه باباجان ستایش هست که  احتمالا فردا برمیگردن !و نمیدونم کی میشه سه تا میان ترم هفته اینده رو بخونم !

این مدت هم که من موفق نشدم ستایش رو ببرم پارک و این صوبتا ..زحمتش افتاده بود گردن خاله جون جونی و با دوقلوها میرفتن خوشگذرونی !خاله مرسییییییی.

و البته باباجونی ستایش که دوبار با هم رفتند کوه و کلی هم سبزی کوهی برای مامان و خاله و مامان بزرگ و ..اوردند..به قول قدیمی ها سبزی هاش برکت داشت ..!!به کلی نفر رسید ..ریواس هم با خودشون آورده بودند.حالا باز هم پنج شنبه این هفته برنامه ریزی کردند که با هم بروند کوه انشاا..

امروز ظهر هم بابابزرگی و بابای دوقلوها مشغول آبیاری باغ بودند ,دیگه ما هم ناهارمون رو برداشتیم و یک ساعتی رفتیم اونجا..تا هم یک هوایی عوض کنیم ..هم یک کمی چاقاله بادوم بچینیم  .موقع برگشت بگم ..بگم ..خاله بگمنیشخندشیطان ؟!!خاله به شوخی به ما گفت قلبت در بیاد ..حالا بماند که دیگه خیالش از کبدم راحت شد و از اون جا به نتیجه نرسید رفته سراغ قلبم !!اوه

ستایش گفت مامان چرا وای میسی به حرفهای بدش گوش میکنی (منظورش این بود که یک جواب دندان شکن بهش بده !!)میدونی قلبت در بیاد ..یعنی زبونم لال-الهی همیشه بلبل خونه ما باشی گلم ..خدا نکنه _یعنی بمیری !!!یاد اون دیالوگ معروف فیلم مادر حاتمی کیا افتادم ..مادر از بس که جان نداشت مرد !!

انشاا..خدا عمری به همه ما بده تا در کمال صحت و سلامت با هم زندگی کنیم و خاله هم تادیب بشه و از این شوخی های خطرناک نکنه و روح و روان حساس این بچه رو خدشه دار نکنهچشمک

خاله الان ما امیدواریم تادیب شده باشی یعنینیشخند

روز شنبه هم مامان بزرگ منظر مولودی داره که ستایش از الان مشغول لحظه شماری برای اون روز هست !

الان هم گل و بلبل خونه ما نشسته داره نخود سبز از توی غلافش برام درمیاره و تمیز میکنه ..بنده نشستم اینجا ..از خجالت آب شدم نگم دیگه خجالتنیشخند

روز مادر پیشاپیش به ..مامان گلم ..تمام مادران وبلاگی و همه مادران عزیز  مبارک .همیشه زنده باشید بغلقلب

چند تا عکس در ادامه مطلب .

مابقی حرفا   
وب نگار : ستایش مامانی ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
کلید:


جاوا اسكریپت